تبليغاتX
به وبلاگ شعر وهنر وعشق خوش آمدید
شعر وهنر
website hit counter
website widgets
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 17:36  توسط Safa   | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 21:24  توسط Safa   | 

قلب زن پرتگاهي است هولناک که عمق آن را نمي توان حدس زد - لامارتين.
.
زن ها جنگ ها را شروع مي کنند و مردها آن ها را ادامه مي دهند - ارنست همينگوي ...
لبخند زن دردو موقع آسماني و فرشته مانند است . يکي هنگامي که براي اولين بار با لبخند به معشوق مي گويد دوستت دارم وديگر هنگامي که براي اولين بار به روي نوزادش لبخند مي زند - ويکتور هوگو
عقل در دست نفس چنان گرفتار است که مرد در دست زن گريز راي - سعدي
. زن تنها حريفي است که پس از شکست مطالبه خسارت و غرامت ميکند - ناشناس
. دو زن هرگز با يکديگر دوستي و محبت نمي ورزند مگر به خاطر توطئه بر عليه زن سوم - آلفونس کار
در آغاز هر کار مهم پاي زن وجود دارد - لامارتين
زن زشت در دنيا وجود ندارد، فقط برخي از زنان هستند که نمي توانند خود را زيبا جلوه دهند - برنارد شاو
. زن زيباترين و با ارشترين تحوه آسماني است - ميلتون ....
. بهتر است برده شيطان باشيد تا غلام زن - شللي
هر چيزي که در زندگي من يافت مي شود نتيجه همکاري و صيميت زن من است - کنفسيوس
. با زني ازدواج کنيد که اگر مرد مي بود بهترين دوست شما مي شد - ناشناس
مردها را شجاعت به جلو مي راند و زنها را حسادت - برنارد شاو
. همسرم من را به سوي موفقيت رهبري کرد - چارلي چاپلين
. زنها ما را جستجو مي کنند که آنها را درک کنيم نه آنکه آنها را دوست بداريم - اسکار وايلد
در زندگيم دو بار زانو زدم يک بار براي آفريدگارم و يک بار براي محبوبم - شللي .
. . يک زن قشنگ و نيکو صورت در نظر زيباست ، ولي يک زن خوب و نيکو سيرت در قلب انسان جاي دارد ناپلئون
. وقتي زني از زيبايي زن ديگر تعريف مي کند ، حتما در زشتي او شک ندارد - ويتوريو ديسکا
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 21:24  توسط Safa   | 

براي فهميدن ارزش ده سال :از زوج هاي تازه طلاق گرفته بپرس براي فهميدن ارزش چهار سال:از فارغ التحصيلان دانشگاه بپرس
براي فهميدن ارزش يك سال :از دانش آموزي كه در امتحانات آخر سال رد شده بپرس
براي فهميدن ارزش نه ماه :از مادري كه نوزاد مرده به دنيا آورده بپرس
براي فهميدن ارزش يك ماه :از مادري كه نوزاد زودرس به دنيا آورده بپرس
براي فهميدن ارزش يك هفته:از سردبير يك روزنامه هفتگي بپرس
براي فهميدن ارزش يك ساعت :ازعشاقي كه در انتظار يكديگر به سر ميبرند
بپرس براي فهميدن ارزش يك دقيقه: از شخصي كه قطار،اتوبوس،يا هواپيما را از دست داده بپرس
براي فهميدن ارزش يك ثانيه:از بازمانده يك تصادف بپرس
براي فهميدن ارزش يك دهم ثانيه: از شخصي كه در المپيك مدال نقره به دست آورده بپرس
براي فهميدن ارزش يك دوست: از كسي كه آن را از دست داده بپرس ***************************************************
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 21:23  توسط Safa   | 

کاش می شد لحظه ای پرواز کرد حرفهای تازه را آغاز کرد کاش می شد خالی از تشویش بود برگ سبزی تحفه درویش بود کاش تا دل می گرفت و می شکست عشق می آمد کنارش می نشست کاش با هر دل دلی پیوند داشت
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 21:20  توسط Safa   | 

بالأخره معلوم شد که حضور ناوگان آمريکائي در خليج‌فارس چندان بي‌دليل هم نيست! براي اين است که اگر ماهيگيري راهش را گم کرده باشد نجاتش بدهند. حالا اگر ارباس سيصدنفري را هم، شناخته و دانسته ميزند، مفت چنگش!

تجسم لحظه‌اي که ماهيگير نيمه‌جان در ناو آمريکائي به هوش ميآيد، مرا که آن روزها غرق مطالعه مثنوي مولوي بودم، به نوشتن اين سروده ياري کرد:

نيروي دريائي کاخ سفيد
در خليج فارس آن قايق بديد

ناوگان پنجم آمد سوي آن
ديد ماهيگير مانده نيمه‌جان

پس کمر بستند و کردندش کمک
تا به هوش آمد به کشتي آن وُلک

گفت ماهيگير در آن ناوگان
« قايق است اين؟ يا بلم؟ يا پادگان؟!

تنکيو از بابت هلپ و نجات
شسته بودم دست از لايف و حيات

من در آن اسمال قايق اين دو روز
دور خود گشتم ز دنيا بي‌نيوز

آمدم اينجا به قصد صيد فيش
از براي چيلدرن اند وايف خويش

گر نبودي ناوگان پنجمي
همچنان آي واز يک سردرگمي

ليک دارم وان کوئسشن، يک سوال
از شما، سرجوخه‌تان تا آدميرال

من براي صيد ميکردم عبور
واتز يور ريزن براي اين حضور؟

بين‌تان يکدانه ماهيگير نيست
تورتان جز تانک و توپ و تير نيست!

من پي ماهي فتادم در بلا
وات دو يو دو داخل درياي ما؟!»

گفت کاپيتان: « اگر خواهي جواب
پس شما بايد ريترن‌بک توي آب!

حق تو اين بود تا پاس‌ات کنيم
يا همانجا عين ارباس‌ات کنيم!»

گفت ماهيگير: « بد شد حال تو؟
پس خليج فارس اصلاً مال تو

در مصاف ناو آتشباره‌اي
غير تسليم و رضا کو چاره‌اي؟!»

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 21:46  توسط Safa   | 








http://www.miavag.0catch.com/1.html


+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 12:6  توسط Safa   | 

سلام به همه امیدوارم حالتون جوب باشه چند تا مطلب جاب براتون گذاشتم حتما ببینید
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 11:48  توسط Safa   | 

 

اگه سبزم ، اگه جنگل
اگه ماهی ، اگه دريا
اگه اسمم همه جا هست
روی لب ها تو كتابا
اگه رودم رودگنگم
مثل مريم اگه پاك
اگه نوری به صليبم
اگه گنجی زير خاك

واسه تو قد يه برگم
پيش تو راضی به مرگم

اگه پاكم مثل معبد
اگه عاشق مثل هندو

مثل بندر واسه قايق
واسه قايق مثل پارو

اگه عكس چهل ستونم
اگه شهری بی حصار

واسه آرش تير آخر
واسه جاده يه سوار

واسه تو قد یه برگم
پيش تو راضی به مرگم


اگه قيمتی ترين سنگ زمينم
توی تابستون دستای تو برفم

اگه حرفای قشنگ هر كتابم
برای اسم تو چندتا دونه حرفم
اگه سيلم پيش تو قد يه قطره
اگه كوهم پيش تو قد يه سوزن
اگه تن پوش بلند هر درختم
پيش تو اندازهء دگمهء پيرهن
واسه تو قد يه برگم
پيش تو راضي به مرگم

اگه تلخی مثل نفرين
اگه تندی مثل رگبار
اگه زخمی ، زخم كهنه
بغض يك در رو به ديوار
اگه جام شوكرانی
تو عزيزی مثل آب
اگه ترسی، اگه وحشت
مثل مردن توی خواب
واسه تو قد يه برگم
پيش تو راضی به مرگم

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 11:44  توسط Safa   | 

داریوش

 

اکتشافات و اختراعات تاريخی

 

مرد کلمه را کشف کرد و مکالمه را اختراع کرد

 

زن مکالمه را کشف کرد و شايعه اختراع شد!

 

مرد قمار را کشف کرد و کارت‌هاي بازي را اختراع کرد.

 

زن کارت‌هاي بازي را کشف کرد و جادوگري اختراع شد!

 

مرد کشاورزي را کشف کرد و غذا اختراع شد.

 

زن غذا را کشف کرد و رژيم غذايي را اختراع کرد!

 

مرد دوستي را کشف کرد و عشق اختراع شد.

 

زن عشق را کشف کرد و ازدواج را اختراع کرد!

 

مرد تجارت را کشف کرد و پول را اختراع کرد

 

زن پول را کشف کرد و « خريد کردن » اختراع شد!

 

از آن به بعد مرد چيزهاي بسياري را کشف و اختراع کرد

 

ولي زن همچنان مشغول خريد بود

 

به کسی که بر نخورد که ؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 11:41  توسط Safa   | 

كنون رزم ويروس و رستم شنو دگرها شنيدستي اين هم شنو

كه اسفنديارش يكي ديسك داد بگفتا به رستم كه اي نيك زاد

در اين ديسك باشد يكي فايل ناب كه بگرفتم از سايت افراسياب

چنين گفت رستم به اسفنديار كه من گشنمه نون سنگك بيار

جوابش چنين داد ? خندان طرف كه من نون سنگك ندارم به كف

برو حال مي كن بدين ديسك ? حان كه هم نون و هم آب باشد در آن

تهمتن روان شد سوي خانه اش شتابان به ديدار رايانه اش

چو آمد به نزد ميني تاورش بزد گرز به دكمه پاورش

دگر صبر و آرام و طاقت نداشت مر آن ديسك را در درايوش گذاشت

نكرد هيچ صبر و نداد هيچ لفت يكي ليست از روي ديسك او گرفت

در آن ديسك ديدش كمي فايل بود بزد اينتر آنجا و اجرا نمود

كزان يك دم و شد همان دم عيان يكي فيلم و موزيك و شرح و بيان

به ناگه چنان سيستمش كرد هنگ كه رستم در آن ماند مبهوت و منگ

چو رستم دگر باره ريست نمود همي كرد هنگ و همان شد كه بود

تهمتن كلافه شد و داد زد ز بخت بد خويش فرياد زد

چو تهمينه فرياد رستم شنود بيامد كه ليسانس رايانه بود

بدو گفت رستم همه مشكلش وز آن ديسك و برنامه ي خوشگلش

چو رستم بدو داد قيچي و ريش يكي ديسك بوتيبل آورد پيش

يكي برنامه اندر آن ديسك بود بر آورد آن را و اجرا نمود

به ناگه يكي رمز ويروس يافت پي كشف امضاي ايشان شتافت

چو ويروس را نيك بشناختند مر از بوت سكتور بر انداختند

به خاك اندر افكند ويروس را تهمتن به رايانه زد بوس را

چنين گفت تهمينه با شوهرش كه اين بار بگذشت از پل خرش

دگر باره اما خريت مكن ز رايانه اصلآ تو صحبت مكن

قسم خورد رستم به پروردگار نگيرد دگر ديسك ز اسفنديار



+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 10:1  توسط Safa   | 

گفتم "ای یار " گفتی "زهر مار " ،

گفتم " ای نور " گفتی " مرده شور " ،

گفتم " از غم دوری تو بیمارم " گفتی " به من چه مگه من پرستارم "
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 10:1  توسط Safa   | 

آموخته ام ... که بهترين کلاس درس دنيا، کلاسي است که زير پاي پيرترين فرد دنياست
آموخته ام ... که وقتي عاشقيد، عشق شما در ظاهر نيز نمايان مي شود
آموخته ام ... که تنها کسي که مرا در زندگي شاد مي کند کسي است که به من مي گويد: تو مرا شاد کردي
آموخته ام ... که داشتن کودکي که در آغوش شما به خواب رفته، زيباترين حسي است که در دنيا وجود دارد
آموخته ام ... که مهربان بودن، بسيار مهم تر از درست بودن است
آموخته ام ... که هرگز نبايد به هديه اي از طرف کودکي، نه گفت
آموخته ام ... که هميشه براي کسي که به هيچ عنوان قادر به کمک کردنش نيستم دعا کنم
آموخته ام ... که مهم نيست که زندگي تا چه حد از شما جدي بودن را انتظار دارد، همه ما احتياج به دوستي داريم که لحظه اي با وي به دور از جدي بودن باشيم
آموخته ام ... که گاهي تمام چيزهايي که يک نفر مي خواهد، فقط دستي است براي گرفتن دست او، و قلبي است براي فهميدن وي
آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در يک شب تابستاني در کودکي، شگفت انگيزترين چيز در بزرگسالي است
آموخته ام ... که زندگي مثل يک دستمال لوله اي است، هر چه به انتهايش نزديکتر مي شويم سريعتر حرکت مي کند
آموخته ام ... که پول شخصيت نمي خرد
آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگي را تماشايي مي کند
آموخته ام ... که خداوند همه چيز را در يک روز نيافريد. پس چه چيز باعث شد که من بينديشم مي توانم همه چيز را در يک روز به دست بياورم
آموخته ام ... که چشم پوشي از حقايق، آنها را تغيير نمي دهد
آموخته ام ... که اين عشق است که زخمها را شفا مي دهد نه زمان
آموخته ام ... که وقتي با کسي روبرو مي شويم انتظار لبخندي جدي از سوي ما را دارد
آموخته ام ... که هيچ کس در نظر ما کامل نيست تا زماني که عاشق بشويم
آموخته ام ... که زندگي دشوار است، اما من از او سخت ترم
آموخته ام ... که فرصتها هيچ گاه از بين نمي روند، بلکه شخص ديگري فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد
آموخته ام ... که آرزويم اين است که قبل از مرگ مادرم يکبار به او بيشتر بگويم دوستش دارم
آموخته ام ... که لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن، نگاه را وسعت داد
آموخته ام ... که نمي توانم احساسم را انتخاب کنم، اما مي توانم نحوه برخورد با آنرا انتخاب کنم
آموخته ام ... که همه مي خواهند روي قله کوه زندگي کنند، اما تمام شادي ها و پيشرفتها وقتي رخ مي دهد که در حال بالا رفتن از کوه هستيد
آموخته ام ... که بهترين موقعيت براي نصيحت در دو زمان است: وقتي که از شما خواسته مي شود، و زماني که درس زندگي دادن فرا مي رسد
آموخته ام ... که کوتاهترين زماني که من مجبور به کار هستم، بيشترين کارها و وظايف را بايد انجام دهم

نويسنده: اندي روني ؛ مردي که با کلمات اندک حرفهاي بسياري مي زند

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 9:59  توسط Safa   | 

گه یکی رو دیدی که وقتی داری رد می شی بر می گرده و نگات می کنه بدون براش مهمی

*اگه یکی رو دیدی که وقتی داری میوفتی بر می گرده و با عجله می یاد سمتت بدون براش عزیزی

*اگه یکی رو دیدی وقتی داری می خندی بر می گرده و نگات می کنه بدون واسش قشنگی

*اگه یکی رو دیدی وقتی داری گریه می کنی بر می گرده و میاد باهات اشک می ریزه بدون دوست داره

*اگه یکی رو دیدی وقتی داری با یکی دیگه حرف می زنی ترکت می کنه بدون عاشقته

*اگه یکی رو دیدی وقتی داری ترکش می کنی برات فقط سکوت می کنه بدون دیوونته

*اگه یکی رو دیدی که ازنبودنت داغون شده بدون براش همه چی بودی

*اگه یکی رو دیدی که یه روز از بی تو بودن می ناله بدون بدونه تو می میره

*اگه یکی رو دیدی که بعد رفتنت لباس سفید پوشیده بدون بدون تو مرده

*اگه یه روز دیدیش که یه گوشه افتاده و یه پارچه سفید روش کشیدن بدون واسه خاطر تو مرده...

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 9:58  توسط Safa   | 

شبانگه روبهى رند و كهنسال

به پس قلعه رسيد از راه توچال

مگر قوت و غذايى آورد گير

به نيش خود كشد، شايد شود سير

پريشان دل، گرسنه بود چندان‏

كه نتوانست بستن، بند تنبان‏

چنان روده بزرگش جاز مى‏زد

كه روده كوچكش را گاز مى‏زد

ز بيحالى به روى خاك افتاد

مناجاتى بدين ترتيب سر داد:

خدايا، چاره‏سازا، كردگارا!

كريما، قادرا، پروردگارا!

به حق زارى خانه بدوشان

به انصاف دل ماهى فروشان

به بيت‏المال ملت بردگانت

به پول شهردارى خوردگانت

ترحم كن دمى بر حال زارم

نمى‏بينى كه در رفته زوارم؟

در آن حالت كه او مى‏خواست حاجات‏

به چشمش خورد در حال مناجات‏

كه افتاده كنار راه يك ساك‏

به دندان پاره كردش چست و چالاك

درون ساك مرغى يافت بريان

به دندان كند از آن، يك بال و يك ران

ولى آن گوشت جانش را تكان داد

نرفته از گلو بر معده، جان داد

سحرگه غازى از آنجا گذر كرد

به مرغ و لاشه روبه نظر كرد

بگفت: اى روبه مكاره پير

تو با آن حيله و آن فكر و تزوير

نفهميدى مگر اين مرغ كشته

كه با روغن نباتى سرخ گشته؟

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 9:57  توسط Safa   | 

.خوشبختی یک احساس درونی است که ما آن را به عوامل بیرونی نسبت می دهیم

بیاییم با هم بدین باور برسیم که خوشبختی ما به قد و قامت و بالای ما نیست , به ارتفاع پرواز ما و به دامنه دید ماست

خوشبختی ما به مدرک های تحصیلی قاب شده روی دیوار نیست , به قدرت اوج گیری ذهن ماست

خوشبختی ما تنها در تفریح و خوشگذرانی در جمع دوستان خلاصه نمی شود , ای کاش قلبها به اندازه تن ها به یکدیگر نزدیک بود

خوشبختی ما به بی درد بودن ما نیست , به بی رنج بودن ما نیست , به بی دردی درد بزرگی است که دور از ما باد

خوشبختی یعنی یاد بگیریم در دنیا می توان همه چیز و همه کس را دوست داشت , ولی به آنها دل نبست

.آیا خوشبختی پشت هیچستان است ؟ ( جایی که تو نباشی و تنها او باشد ) , در خلوت دل , بر بلندای ایمان , زیر سایه لبخند , خانه دوست , بیایید با هم تا آنجا بدویم
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 9:56  توسط Safa   |